!تکلیف ما انجام تکلیف است

تکلیف ما انجام تکلیف است آری || گاهی نوشتن ، گاه مرگ انتحاری

22. پدر، عشق و پسر

جمعه 23 آبان 1393، هنوز خورشید به وسط آسمان نرسیده بود که مرتضی پاشایی رفت. اما رفتنش آدم را به تفکر در مورد چند مسئله مهم وا می دارد.

-        مرتضی نه حزب اللهی انقلابی بود و نه بی دین ضدانقلاب؛ یک ایرانی مسلمان معمولی بود مثل اغلب ما. بدون شک هم فضایل اخلاقی داشت و هم ایراداتی به برخی اعمال و کردارش وارد بود. قضاوت در مورد بهشتی یا جهنمی بودنش هم نه در فهم گیس گلابتون های فوکولی شمال شهرنشین و جوجه مطرب های لاقید مدعی هنر است و نه کار مدعیان دین داری و خودبرتربینان مزور ظاهرالصلاح؛ تشخیص تنها با دانای بی همتاست.

مراسم تشییع مرتضی پاشایی

-        مرتضی در میان جمع وسیعی از طرفداران و دوستدارانش به سمت خانه ابدی بدرقه شد؛ اما نباید مردم را فریفت و با حرف های عامه پسند، زر به کیسه شهرت خود ریخت. آن هایی که زیادی جمعیت را دلیل کافی برای به بهشت فرستادن مرتضی می دانند، و با این حرف ها، عوام گول را گول می زنند، اگر فقط کمی تاریخ بخوانند، بساط نادانی شان را جمع خواهند کرد.

-        مرتضی به اذعان پدر و دوستانش یک مسلمان معتقد به ارزش ها بود؛ این را در آهنگی که برای تیتراژ برنامه ماه عسل در رمضان 1393 خواند، خوب می شود حس کرد. نه دیده ام و نه شنیده ام که در هیچ جای دنیا، حتی مراسم ترحیم و تشییع لاقیدترین افراد هم با دست و سوت برگزار شود. این بدعت احمقانه، نشانی است از جاهلیت مدرن در روزگار ما که متاسفانه گروهی سفیه از مردم ما طلایه دار آن شده اند و باید برای آن چاره ای اندیشید.

-        رقابت برای اعلام خبر درگذشت صاحبان شهرت، بدون بررسی صحت و سقم آن، بیماری کثیفی است که چند سال اخیر به جان رسانه های ما افتاده؛ نمونه بارزش اعلام خبر درگذشت ابوالفضل پورعرب در 17 مهر 1391 و همچنین چند نوبت اعلام خبر درگذشت مرتضی پاشایی در طول مدت بیماری اش بود. این مرض را درمانی لازم است.

-        از روز جمعه، تقریبا در تمام بخش های خبری تلویزیون ایران، اخبار و گزارش هایی در مورد مرتضی پخش شد. این اقدام، تنها، واکنشی عجولانه و بدون تفکر به رسانه های غربی بود تا مثلا تلویزیون ایران در رقابت با رقبای فرنگی اش کم نیاورد. این مدل رقابت رسانه ای، مدل سخیفی است و جایگاه رسانه را پایین تر می آورد. آنان که مشتری ادا و اطوارهای عروسک های شبکه های فرنگی هستند، با این وادادگی های تلویزیون خودی، دلبسته آن نخواهند شد.

پدر مرتضی پاشایی بر بالای پیکر پسر

خلاصه آن که مرتضی پاشایی هرچه بود و نبود رفت، با همه آهنگ های دلنشین و دل نَشینش. اما به گواه عقل و سخن اهل نظر، در سرای ابدی، نه آه و ناله جمعیت دوستدار و طرفدار به دردش می خورد و نه قرتی بازی های مدعیان هنر در پاسداشت او. به حتم، آن چه روح مرتضی را آرام می کند، روضه ای است که پدری داغ پسر دیده، بر بالای پیکر جوانش خواند و با آن ذره ذره سوخت؛ روضه علی اکبر امام حسین(علیهما السلام). بر بالای تابوت مرتضی، سوز نوای ناصر پاشایی از همه آنان که سال ها حنجره پرورانده اند، بیشتر بود... چون داغ رفتن پسر را تنها پدر می داند و بس. همین.


برچسب‌ها: مرتضی پاشایی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 22:25  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

21. دست مریزاد، خدا خیرتان دهد.

الَّذِینَ صَبَرواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُوْلَئکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیر
کسانى که صبر کردند و اعمال نیک به جا آوردند، آن گروه از براى ایشان آمرزش و پاداشی بزرگ است. (سوره هود/ آیه 11)
دو هفته خون دل خوردیم از کج فهمی چند نفر که خود را نماینده عالمیان می دانند. دو هفته خون دل خوردیم از جماعت نادانی که به جای تبعیت از سلطان وجودشان، شدند سیاهی لشکر بازی های بچه گانه چند مغرض که پنبه در گوش شان دائم السکونت است. دو هفته خون دل خوردیم از کم خردهایی که بعد از گذشت قرن ها، با عیب جویی های عجیب شان، بنی اسرائیل را روسفید کردند. دو هفته خون دل خوردیم از آن هایی که سیاهه توهین به اقوام بر سر نیزه کردند و با تیغ تفرقه بر تن یکپارچه میهن زخم زدند. دو هفته خون دل خوردیم از کلاغ نیوز و شغال نیوز و .... که پتک کینه های سیاسی شان را بر سر هنر کوبیدند. دو هفته....



و
دو هفته یاد گرفیتم که صبر کنیم. دو هفته افتخار کردیم به ایستادگی هنر و هنرمند متعهد. دو هفته آموختیم هنوز زندگی به سبک ایرانی، زندگی برتر است. دو هفته فهمیدیم با وجود همه سختی ها، بدون پول هم می توان طعم خوشبختی را چشید. دو هفته نوای لَلِوای موسیقی اصیل ایرانی گوش جان مان را نوازش کرد و روح مان تازه شد. دو هفته پای کلاس درس دوست داشتن نشستیم. دو هفته آموختیم که دروغ، مصلحیتی اش هم دروغ است و هیچ چیز جای صداقت را نمی گیرد. دو هفته دیدیم که هنگام موفقیت دیگران به جای حسادت می توان شادی کرد. دو هفته یاد گرفتیم  با سادگی و بی آلایشی کیفیت زندگی بالا می رود.
و در پایان دو هفته آموختیم که با همدلی و تلاش و امید، با توکل به خالق بی همتا، می شود همه قله های دنیا را فتح کرد.
ما آموختیم که اختلاف سلیقه های کوچک، نباید مانع رسیدن به اهداف بزرگ شود.
پایتختی های عزیز، دست مریزاد، خدا خیرتان دهد.


برچسب‌ها: سریال پایتخت 3, سیروس مقدم و محسن تنابنده و احمد مهران فر, مهران احمدی و هدایت هاشمی, ریما رامین فر و نسرین نصرتی, علیرضا خمسه و سارا و نیکا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 1:28  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

20. پرچم داران دوکوهه، رویم سیاه!

هفتم اسفند 1391

بعد از چهار شبانه روز بي خوابي، ديگر چشمانم عکس هاي روي صفحه نمايش را واضح نمي ديدند. سرگيجه ي عجيبي گرفته بودم و ناي نشستن پشت کامپيوتر را نداشتم، اما کا بايد تمام مي شد؛ آخر کار، کار شهدا بود. شاید اين اولين بار بود که يادواره اي براي بيش از 120 فرمانده شهيد يک يگان عملياتي، با اين عظمت برگزار مي شد. فقط دو سه عکس ديگر مانده بود تا کار تمام شود...

کار که تمام شد، اصلا نفهميدم که چگونه خودم را به دفتر کار بچه هاي ستاد يادواره رساندم و سي دي محتوي طرح را به آن ها تحويل دادم. بعد هم بلافاصله برگشتم خانه و بي هوش، پخش زمين شدم.

 

هشتم اسفند 1391

بعد از مصاحبه اي که صبح داشتم، حوالي ظهر به محل ستاد يادواره رفتم. سراغ طرح عکس هاي شهدا و بيلبورد را که گرفتم، همه ي خستگي چند شبانه روز گذشته را، دوباره، يک جا در وجودم حس کردم. مدير انتشارات گاج (آقاي جوکار) علي رغم قول قبلي اش، با نصب بنر يادواره پرچم داران دوکوهه روي سازه ي تبليغاتي ميدان انقلاب موافقت نکرده بود!

بي درنگ سوار تاکسي شدم و دقايقي بعد، خودم را به يکي از ساختمان هاي گاج، که واحد بازرگاني اش در آن مستقر بود رساندم. خودم را معرفي کردم و دليل مخالفت با نصب تصاوير شهدا را جويا شدم. بعد از کلي بگو مگو، جواب آخرشان اين بود: آقاجان، اين کار هزينه اش زياد است، ما انجام نمي دهيم!

حالا ديگر قضيه فرق مي کرد. گاجي ها حرف شان عوض شده بود. بايد کاري مي کردم. دست به کار شدم و با هر کسي که فکر مي کردم بتواند کمکي کند، تماس گرفتم. سرانجام يکي از نهادهاي فرهنگي قبول کرد که هزينه ي کار را متقبل شود. اما... ظاهرا داشتن هزينه ي زياد، فقط بهانه بود. گاجي ها دوباره شروع کردند به مخالفت با کار ما، حالا از ما اصرار و از آن ها انکار...

سرانجام وقتي زورم به ارباب ثروت و قدرت نرسيد، سي دي مربوط به طرح را گرفتم و دست از پا درازتر به محل ستاد يادواره برگشتم. روي نگاه کردن به چهره ي  خسته ي بچه ها را نداشتم.

 

دهم اسفند 1391

سالن تقريبا پر شده بود. نمي دانم چند هزار نفر آمده بودند، اما تا چشم کار مي کرد، جمعيت بود و جمعيت. آن شب، در فاصله ي ميان سوز نواي شهيد محسن گلستاني در آغاز برنامه تا آواي پرصلابت حاج صادق آهنگران در پايان برنامه، همه ي جمعيت حاضر در سالن، چند ساعتي را با ياد فرزندان و پدران و برادران و هم رزمان و دوستان شهيدشان، از زمين فاصله گرفتند و به عرش خدا نزديک شدند. شبي بود بس به يادماندني...

 

بيت و دوم خرداد 1392

ساعت ده و نيم شب، کيف و کتابم را جمع کردم و با اتوبوس راهي خانه شدم. در ميدان انقلاب، از ايستگاه اتوبوس که خارج شدم، با ديدن تصويري که مقابلم خودنمايي مي کرد، سرم تير کشيد. عکس بزرگي از محمدباقر قاليباف، دقيقا در وسط سازه ي تبليغاتي غول پيکر گوشه ي ميدان نصب شده بود. درست همان جايي که چند ماه پيش، اجازه ندادند عکس فرماندهان شهيد لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در آن جا نصب شود!

... و حالا چند دقيقه بعد از ديدن آن صحنه، اين چند خط را نوشتم تا فقط به پرچم داران دوکوهه بگويم رويم سياه، شرمنده ام. مبادا روزی دست ما را رها کنید. ما قول می دهیم هیچ وقت عکس مان را جایی نزنیم که جای عکس شماست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 23:30  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

19. سردار، دقت کن!

صبح یكی از روزهای زمستانی ماه اول فصل آخر سال1388، طبق روال هر روزه‌ام، در مسیر مراجعت به محل كارم بودم كه نوشته‌های بیلبوردی در مقابل فرهنگ‌سرای رسانه، توجه‌ام را به جلب كرد: "مراسم تجلیل از تلاش‌گران عرصه‌ی ادب و هنر پایداری".

به محض رسیدن به محل كار، با مدیرمسئول‌مان تماس گرفتم تا از مراسم مذكور خبری بگیرم، اما او هم بی‌خبر بود. از او خواستم وقتی بگذارد تا ما هم به عنوان دست‌اندركاران تنها نشریه‌ی تخصصی فرهنگ و هنر پایداری كشور، در این مراسم حضور داشته باشیم.

رأس ساعت مقرر، خود را به فرهنگ‌سرای ارسباران، محل برگزاری مراسم رساندیم. در همان بدو ورود، نگاه‌های سنگین برخی از عوامل برگزار كننده، خبر از عادی نبودن اوضاع می‌داد. البته مدت زیادی نگذشت تا فهمیدم كه دعوت برخی مهمانان بر اساس رنگ‌شناسی بوده است! و احتمالا به همین دلیل حضور ما كه هم‌رنگ مدعوین خاص! نبودیم، متولیان مراسم را چنین ناخرسند كرده بود.

مراسم طبق زمان اعلام شده آغاز شد و پس از چند آیتم، نوبت به دبیر همیشه‌ی كنگره‌ها و جشنواره‌ها و ....شعر و ....(1) رسید؛ شاعری با رنگ باب طبع دوستان خوب‌مان در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران! استاد شروع به خواندن كرد، با هر بیتی كه می‌خواند، همان‌قدر كه اخم‌های ما و برخی مهمان‌های ناخوانده بیشتر در هم فرو می‌رفت، بعضی از مهمان‌ها بیشتر گل از گل‌شان می‌شكفت؛ غم‌نامه‌ای خواند برای شورش‌های خیابانی پهلوان‌پنبه‌های توهم زده‌ی میدان‌های نزاع روزگار صلح!

پس از افاضات استاد، نوبت به سخنران ویژه و میزبان اصلی مراسم، یعنی كلیددار شهر تهران رسید. سردار آن‌قدر كیفش از شعرخوانی استاد كوك شده بود كه برای مدح او گفتن با كمبود واژه مواجه شد! البته نه این‌كه خدای ناكرده سردار هم اهل رنگ‌بازی و موج‌بازی و از این دست بازی‌ها باشد، نه، بنده‌ی خدا مثل این‌كه به معنی شعر خوب دقت نكرده بود!

خلاصه وقت دادن هدایا كه رسید، دست‌اندركاران مراسم آن‌قدر از حضور غیرمنتظره‌ی مدیرمسئول ما كه از نام‌داران عرصه‌ی كتابت در حوزه‌ی پایداری و دفاع‌مقدس است[كه برخی از این كتاب‌ها مورد توجه مقام معظم رهبری نیز قرار گرفته‌اند] دست‌پاچه شده بودند كه بدون توجه به اعلام اسامی تقدیرشوندگان در روز قبل از مراسم در رسانه‌ها، از مدیرمسئول ما نیز تقدیر شایسته‌ای به عمل آوردند كه این خدعه و نیرنگ‌شان نیز داستانی مفصل دارد كه از ذكر آن معذورم!

لكن آن‌چه مرا به نوشتن اين چند سطر واداشت، نه انتقاد به دست‌اندركاران آن مراسم بود كه اقتضای طبيعت‌شان اين بود و هست، و نه شخم زدن به گورستان اشعار و افكار حضرت استاد! بهانه، خواندن خبر تقدير از استاد به پاس فعاليت در حوزه‌ی پايداری است، كه از قرار در روز هفتم مهرماه طی مراسمی در همان فرهنگسرای ارسباران كه خاطره‌اش ذكر شد، از او تقدير می‌كنند؛ حالا نمی‌دانم اين تقدير به پاس پايداری و استمرار در سمت دبيری هميشگی كنگره‌ها و جشنواره‌ها و .....شعر و .... صورت می‌گيرد يا به پاس حماسه‌های هميشه در كنار مبارزان بی‌شمار ميدان مبارزه با سطل‌های زباله و تأسيسات اماكن عمومی شهر! در هر حال صلاح مملكت خويش خسروان دانند.

اما روی سخن من با سردار خودمان است. اين بار بهتر ديدم قبل از مراسم تذكری به سردار بدهم تا مبادا دوباره آن‌قدر از شعر استاد كيفور شود كه با تعريف و تمجيدهايش شبهه‌ای در ذهن رنگ‌شناسان ايجاد كند و بدخواهان، تهمت اهل موج‌بازی و رنگ‌بازی بودن به او بزنند!

 (۱) اين لقب شايسته را سابقا حمید داوودآبادی به حضرت استاد هديه داده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:43  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

18. دوباره، بسم الله!

بعد از مدت ها، سری زدم به اولین تکلیفم در این دفتر که دیباچه ی آن نیز به حساب می آید. خودم کلی کیف کردم از آن همه حرف های غلمبه که نوشته بودم. همه اش حق بود و هست؛ اما کمی برای دهان و قلم نویسنده اش بزرگ.

مع الوصف کمترین منفعت این مرور، تلنگری بود که به خودم زدم بابت این همه کاهلی و بی خیالی. آخر بعد از آن غبار فتنه که بر آسمان شهر سایه افکند و آن همه فضاحت که از چپ و راست به بار  آمد و کار به جایی رسید که پیر فرزانه ی دیارمان، سید و مولای مان ندای این عمار سرداد و در میان خواص، جز چندی قلیل، هر صدای لبیک که برخاست یا عمروعاص بود یا اشعری، دستم دیگر به نوشتن رضا نمی داد که نمی داد؛ هرچند رضای این دست برخلاف رضای آفریدگارش بود!

در این میان، در همه ی آن روزها که قفل بر قلم زده و بی خیالی پیشه کرده بودم، اصحاب شیطان گویا حرف مقتدای ما را بهتر از ما مشق می کردند؛ همت مضاعف و کار مضاعف! بنابراین با خودم قرار گذاشتم حتی اگر تراوشات این قلم را یک گوش شنوا هم نباشد، به رسم انجام تکلیف، که رسمی است قدسی و الهی، قفل قلم بشکنم و آن کار کنم که باید. البته لازم الذکر است که بر سر هر آن چه تا به حال در این دفتر نوشتم در محدوده ی زمانی خودش هستم؛ چون موجودات متغیر هستند، آراء و نظرات درباره ی آن ها نیز متغیر است و از جمله ی موجودات انسان.

پس به برکت اولین شب رمضان المبارک 1431هجری قمری،

بسم الله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 21:57  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

+ نمایشگاه مطبوعات

تا ۴ آبان در غرفه ی نشریه ی پلاک هشت هستم.

نشریه پلاک هشت (نشریه تخصصی فرهنگ و هنر پایداری)

مکان : مصلی امام خمینی(ره) شبستان - بخش نشریات تخصصی- غرفه پلاک هشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:23  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

17. تناقض در جيغ شيپورچی ها.

ديروز(4شهريور1388) مدعی القلمی در يکی از شيپورچی های مکتوب جماعت شبه روشنفکری در نامه ای خطاب به شهید رجايی از خاطرات روزهای سخت شان در زندان های رژيم پهلوی به همراه بهزاد نبوی ياد کرده و با توصيفی احساسی، از همراهی های بهزاد و محمدعلی و مقاومت در برابر شکنجه های مزدوران طاغوت سخن رانده بود.

اين در حالی است که در چند هفته ی اخير، همين شيپورچی به همراه بقيه بوقچی های مکتوب و ديجيتال جناح شبه روشنفکری که دم بوق شان از سوی برادر حسين اوباما گرم می شود، مرتبا در بوق خود نواخته که اعترافات متهمان اغتشاشات بعد از انتخابات خردادماه، عليرغم بيان صريح خود متهمان مبنی بر عدم اعمال فشار و اعتراف در فضايی کاملا آزاد، تحت فشار بوده و فاقد ارزش و اساس می باشد.

اما سخن اين جا است که اين مبارزان نستوه انقلابی(بهزادنبوی، تاج زاده و ....) که در دوران طاغوت به همراه ديگر مبارزان، شکنجه های وحشتناک ساواک(که برخی در اسرائيل و آمريکا آموزش ديده بودند) را تحمل کرده و دمی برنياوردند، حالا که به زعم خود و همفکران شان برای انقلابی ديگر تلاش می کنند، چگونه در مقابل فشارهايی که بوقچی های جناح طرفدار انقلاب جدید مدعی آن شده اند، تاب نياورده و چون هزار به آواز درآمده و توبه ی نصوح کرده و از اقدامات شان در راستای براندازی احساس ندامت و پشيمانی می نمایند؟!

اين مورد تنها يکی از هزاران تناقضی است که روزانه در سخنان و نوشته های مدعيان روشنفکری به چشم می خورد و مردم به سادگی از کنار آن می گذرند. البته شايد هم ادعای شکنجه شدن های فراوان توسط ساواک و تحمل دليرانه ی اين فشارها از سوی ايشان(نبوی، تاج زاده و...) حاصل استفراغ قلم و داستان پردازی افرادی چون مدعی القلم مذکور در اردوگاه شبه روشنفکران باشد که به حق در نگارش اين گونه داستان های تخيلی واقع نمايانه و سناريو سازی های سياسی صاحب سبک اند و گوی سبقت را از ساير رغبا و جناح مقابل شان ربوده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:52  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

16. از موج سبز تا کف روی آب...

ما برای مبارزه با دروغ و دروغ گويان آمده ايم...آمده ایم تا جلوی قانون گریزی را بگیریم...می خواهيم به شدت با خرافه پرستی و توهم گرايی برخورد کنيم.... ما با ديکتاتورری مخالفيم و برای مقابله با ديکتاتور آمده ایم...

صاحبان جملات بالا به لطف یکتای بی همتا و همت و عزم ملت سرافراز و آزاده ی ایران، خوار و زبون شدند تا همگان بدانند حتی حرف مفت هم این روزها هزینه ی سنگینی در پی دارد و شکست مفتضحانه کوچک ترین آن است. آنان دانستند که روح ننه جان شان هم نمی تواند جلوی زوال شان را بگیرد! امروز ديگر "علم بهتر است یا ثروت" مطرح نيست؛ امروز همه فهمیدند غيرت و صداقت و شجاعت بهتر است از ثروت. هرچند شايد برخی باز هم نفهمند! تمام ذخیره ی حساب های بانکی سويیس، ثروت های بی کران دانشگاه آزاد، پول های داخل بالشت زير سر ثروتمندان گردن کلفت و ... همه با هم در مقابل عزم ملت ايران خوار شدند.

از موج سبزموسوي تا كف روي آب

خدایش بيامرزد آن عزيز که می گفت: "خون شهيد بسيار ليز است؛ هرکه پا بر خون شهيد بگذارد، زود به زمین فنا می خورد.[1]" آنان که در رويای سفيهانه شان از حباب های پوچ، موج سبز ساخته بودند و تنها سبز را می خواستند از سه رنگ پرچم ايران عزيز، کاش می دانستند سرخی وام گرفته از خون شهدا، در پرچم است که استقلال و سبزی ايران سربلند را ضمانت کرده است. و دیدیم و دیدند که توهم موج سبزشان چه زود در ساحل شکست کف روی آب شد. حالا بهتر است قاب رویاهای شان را بر تاقچه ی خاطرات بگذارند؛ شاید زندگی با رویاها کمی تلخی خواری شان در برابر ملت را آرامش بخشد. حواله ی همه شان به همين یک بيت شاعر شيعه نامه که فرمود:

ز شاه راه حقيقت به دور افتاديد     از آن شبی که به چاه غرور افتاديد

 

[1] کلامی از زنده یاد ابوالفضل سپهر(رحمة الله عليه)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:29  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

15. باز بوی هاشمی آید همی...(4)

از هاشمی2006 تا موج سبز موسوی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:24  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

14. باز بوی هاشمی آید همی...(3)

حذف احمدی نژاد، هدف همه ی آن هایی بود که با روی کارآمدن دولت نهم منافع شان به خطر افتاده و دست شان از بيت المال و اموال ملت کمی! کوتاه شده بود. از آن جایی که دولت نهم با وجود برخی نواقص، نسبت به دولت های گذشته از کارنامه ی درخشان تری برخوردار بود، لذا در برهه ی حساس انتخابات، با توجه به زمان کمی که وجود داشت، رقيبان(یا همان دشمنان قسم خورده!) احمدی نژاد بهترين شيوه برای تخريب دولت را ارائه ی آمار دروغ و غلط و نسبت دادن تهمت های ناروا به دولت و شخص احمدی نژاد يافتند. چون پاسخ به این دروغ ها و تهمت ها نیاز به زمان زیادی داشت و در این زمان کوتاه باقی مانده تا انتخابات، مطمئنا دولت وقت پاسخگویی به همه ی تهمت ها و شبهات را پیدا نمی کرد.

مهدی کروبی اولین کسی بود که کاندیداتوری خود را قاطعانه اعلام نمود و اظهار داشت که با قدرت تا آخر در میدان رقابت باقی خواهد ماند. اما مسئله ی عجیب در مورد کروبی حضور افرادی چون کرباسچی، ابطحی، عبدی، کدیور، مهاجرانی و ... در کنار او بود. چرا که فساد مالی و مديريتی برخی از اين افراد در طول سال های گذشته علنی شده بود. حتی برخی از حاميان و مشاوران کروبی در خارج کشور، جزء فعالان ضد نظام جمهوری اسلامی ايران بودند و هستند و اين با ادعای شيخ اصلاحات مبنی بر انقلابی بودن و فعاليت در چارچوب جمهوريت، اسلاميت و ايرانيت در تضاد به نظر می رسيد. لکن در یک ترفند تبلیغاتی زیرکانه، سعی بر آن نمودند تا با نشر اکاذيب و نسبت دادن تهمت های ناروا به صورت گسترده، مردم را سرگرم جنجال های ساختگی خود بسازند تا مجالی برای بررسی سابقه ی مشاوران کروبی پيدا نکنند. تا آن جایی که با فرض آن که مردم فساد مالی کرباسچی را از ياد برده اند، در فیلم تبلیغاتی آقای کروبی، کرباسچی برای همدردی با فقرا و محرومان جامعه اشک می ریزد!!!

سيد محمد خاتمی، پس از کشمکش های فراوان خلاصه کانديداتوری خود را اعلام نمود. اما پس از مدت کوتاهی از ادامه ی راه منصرف شد و به جمع حاميان کاندیدای ديگر پيوست. شاید اگر خاتمی در میدان مبارزه باقی می ماند، شکست وی، پایان جرِيان مدعی! روشنفکری بود. اما خاتمی و مدعیان! رو شنفکری و اصلاح طلبی که هنوز تلخی شکست در انتخابات قبلی را از ياد نبرده بودند،در تصميمی مرموز بر آن شدند تا ميرحسين موسوی را کاندیدای مورد نظر خود اعلام کنند. زيرا با اين انتخاب، هم اهداف اصلاح طلبان تامين می شد و هم در بازی های تبليغاتی از ذهنيت مردم درباره ی نخست وزير دوران دفاع مقدس بهره می جستند! ولی آن ها قدرت کافی برای مقابله با احمدی نژاد و پشتوانه ی مردمی اش را نداشتند و به همين دليل به ائتلاف با دشمنان قدیمی شان(دهه 70) يعنی کارگزاران چاپندگی و طرفداران نظام سرمایه داری(که آن هم زخم خورده ی دولت نهم و احمدی نژاد بودند!) روی آوردند. به اين ترتيب موسوی فرصت يافت تا با استفاده از منابع مالی عظيم و تمام نشدنی هسته های سرمایه داری و تبليغات مسموم و گسترده ی مدعيان! آزادی و روشنفکری، به مبارزه ای بزرگ عليه احمدی نژاد دست بزند. به طوری که در یکی دو هفته ی پايانی منتهی به انتخابات، چندین روزنامه و ستاد تبليغاتی با پشتوانه ی ثروت های مردمی! کارگزاران چاپندگی، به حمايت از وی تاسیس شدند و ميليون ها برگ پوستر او به همراه صدها هزار متر پارچه ی سبز در کشور توزيع شد. روی آوردن به تجمعات خيابانی برای نشر اکاذيب و ايجاد درگيری و آشوب و ضرب و شتم مردم و نسبت دادن این آشوب ها به طرفداران احمدی نژاد، از ديگر حربه های ناجوانمردانه ای بود که برخی حاميان موسوی به آن متوسل شدند.

محسن رضايی کاندیدای بعدی بود که وارد عرصه شد. وی بر خلاف دو رقيب(دشمن!) دیگر احمدی نژاد، از برنامه برخوردار بود و همین امر موجب می شد تا کمتر به تخریب احمدی نژاد و دولت نهم بپردازد و بیشتر مشغول تبيين برنامه های خود باشد و در ميان صحبت ها، گاهی دولت نهم را مورد عنايت قرار دهد!

آخرين کاندیدای انتخابات رياست جموری دهم، محمود احمدی نژاد بود که یک تنه و تنها با توکل به خدا و اتکا به حمايت مردم و به خصوص قشر محروم جامعه وارد عرصه شد. و آمده بود تا دست مفسدین اقتصادی و اربابان زور و قدرت را از سرمايه های ملت کوتاه تر نمايد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:3  توسط علی اصغر بهمن نیا  | 

 استفاده از مطالب با درج منبع بلامانع است.